گفتی صادق باشم با خودم با خودت عین تو . تو صادق بودی اما در نام نه برای من . تو پنهان کردی آنچه را که باید بروز می دادی و بروز دادی آنچه را که باید پنهان می کردی .
تو خندیدی به اخمهایم و اخم کردی به خنده هایم . گاهی ناخودآگاه می خندم به اینکه تو رو با دیوار مقایسه می کنم و تو باز هم عین دیوار به من نگاه می کنی نه تو نگاه نمی کنی این منم که محو توأم و تو محو خودت .
چه زیبا دوستت دارم و چه بچگانه دلم برایت بهانه می گیرد . چه ساده دلم برای دیدنت همه ی راه ها رو می پیچونه و بی خیال به سمت راهی میره که در انتهاش این تویی که منتظر هیچ کس نیستی حتی منتظر من .
چه خوش باورانه تو را سرگرمی قلمداد می کردم و چه قاطعانه دلم بهم فهموند که تو سرگرمی نیستی این منم که بازیچه ام . چه راحت به من فهموندی که هیچم و تو همه چیزی اما عادت ندارم چیزی رو که می خوام از دست بدم حتی اگر اون چیز تو باشی و به خاطرش بهای گرونی به قیمت غرورم بپردازم .
امروز از وقتی که اومدم خونه همش تو فکر حرفی هستم که 5 ماه پیش نفیسه بهم زد . اعصابم خورده . از دست آقای سلمانی خیلی ناراحت شدم نمی دونم چرا اونقدر بد جوابم رو داد . اون روز نفیسه بهم گفت : " اگه در برابر انسانهای ضعیف تعظیم کنی تو رو با خاک یکسان می کنن ". یک ان تصمیم گرفتم که دیگه کانون نرم اما نمی خوام توی اوج عصبانیت تصمیم بگیرم . شاید از اول نباید اجازه می دادم که با من همچین برخوردی داشته باشه . راستش علیرغم اون همه شور و شوقی که داشتم برای ادامه ی کار مردد شدم . تنها دلیلم هم برخورد امروز سلمانی نیست . آخه روز 5شنبه که برای نقد فیلم رویای خیس رفته بودم به چشم خودم دیدم که چقدر راحت بچه های کانون پشت سر بقیه حرف می زنن . شاید مشکل کار اینجاست که از اول یه تصویر ایده آل توی ذهنم داشتم . هیچ رغبتی به رفتن ندارم .
باورم نمی شه که سلمانی به خودش اجازه بده جلوی اون همه آدم این طوری باهام برخورد کنه . می تونست خیلی بهتر جوابم رو بده ،من که حرف بدی نزدم . برای رفتن افطاری هم هیچ علاقه ای ندارم .
دیوار اتاقم رو نگاه می کنم . شبیه همه ی دیوارهای دیگه است اما پر از یاد توست . دیگه دوست ندارم توت بخورم . آخه تو زیر درخت توت تصمیم گرفتی که من رو نبینی . حتی رنگین کمون هم فقط تو رو توی ذهنم تداعی می کنه . کی باورش میشه که من اولین بار که توی عمرم رنگین کمون دیدم فقط یه متر با تو فاصله داشتم و از اینکه تو زیر بارون خیس خیس شده بودی لذت می بردم . یه نگاهم به آسمون بود که زیباتر از همیشه بود و یه نگاهم به تو بود که انگار همه ی غرورت زیر بارون شسته شده بود . اما همش می ترسیدم که سرما بخوری . وقتی به خاطر دیدنت اومدم توی کلاسی که همه برام غریبه بودن الا تو ، دلم می خواست که بفهمی من هیچ دلیلی جز تو برای اومدن ندارم اما تو همه چیز رو به این حساب گذاشتی که پای یکی دیگه وسطه . دوماه دیگه اعتکافه . حتی اولین بار هم به خاطر تو رفتم اعتکاف . خیلی چیزها رو فقط به خاطر تو تجربه کردم و تو معلم خوبی بودی . این دلتنگی عجیب ، این همه سردی که توی رفتارته و اون همه هیجان که توی نگاهته ، اون همه خاطره که تو توی همش فقط مثل یه رهگذری . آخه چرا داری من رو وادار می کنی که فراموشت کنم . کی باورش میشه که من برای دیدنت دو ساعت پشت در کلاست منتظر بمونم و بعدش بفهمم که تو اصلا" کلاس نیومدی . آره حرفهایی که زدم که باور کردن نمی خواد یه دل عاشق می خواد که بفهمه . حتی قوانین هم در مورد تو صدق نمی کنه : از دل برود هر که از دیده برفت اما تو چی از دیده که میری تایم توی دل بودنت رو زیاد می کنی . به خدا من هم تا یه جایی می تونم ادامه بدم .
امشب به آخر خط رسیدم . کاش میشد باز هم بگم نقطه سر خط . اما برای داشتن کسی که فقط یه نگاهش همه ی آرزوهای منه ، تکرار سطرهاو خطهام نامفهومه .
امشب باز هم خواستم تا روی اسمت خط بکشم شاید روی عشقت توی قلبم هم خط کشیده بشه اما باز هم همه ی وجودم برای یه بار دیگه نوشتن اسمت لبریز از تمنا شد .
چه خیال خامی که فکر می کردم دوستم داری . با اینکه خردم کردی دست خودم نیست دوستت دارم . از اینکه فهمیدم یکی رو دوست داری ( نمی تونم حسم رو بگم ) خیلی حسرت خوردم . این یعنی این که 2 سال خودم رو الاف کسی کرده بودم که هیچ نقشی توی زندگیش نداشتم . خودت بگو اخه چه طوری فراموشت کنم . خودت بگو چه طوری فراموش کنم که من فقط به عشق تو می اومدم دانشگاه . چه طوری یادم بره روزهایی رو که پشت در کلاست برای دیدنت منتظرت می موندم . چه طوری باور کنم که تو با همه ی احساسات من بازی کردی. اگه دوستم نداشتی چرا نگاهم می کردی . چرا گرمای نگاهت اونقدر زیاد بود که وجودم رو ذوب می کرد . چرا توی میل اخرت گفتی که دوست داری من رو بیشتر بشناسی . چرا یه نگاه ساده ت هم یه دنیا حرف داشت . اگه همه ی این ها رو هم فراموش کنم ، هیچ وقت یادم نمیره که 2 سال من رو بازی دادی . اگربا دیگری بودش میلی
چرا جام مرا بشکست لیلی
هیچ وقت صحنه ای رو که زیر درخت توت گفتی که برات مهم نیستم از ذهنم دور نمی شه . توی بازی بچه ها هر کی اول بگه دوستت دارم برنده است و توی بازی بزرگترها هرکی زودتر بگه دوستت دارم ، بازنده است . من که از تو نخواستم که با من دوست بشی آخه اونقدر برام عزیز بودی که هیچ وقت ازت همچین خواهشی نمی کردم . وقتی با اون نگاه سرد و حق به جانبت در کمال بی انصافی و بی رحمی گفتی که فرصت فکر کردن به من رو نداری احساس کردم شکستم . حتی نمی تونستم روی پاهام بایستم . آسمون هم مثل من دلش گرفت هردومون گریه کردیم دل اسمون سبک شد اما دل من نه . شب وقتی رفتم خونه بغض راه گلوم رو گرفته بود نمی تونستم جلوی بچه ها گریه کنم ، واسه همین به بهونه ی دوش گرفتن توی حموم با صدای بلند گریه کردم . اونقدر که امروز چشمهام به زور باز میشد . از این که فردا توی دانشکده ببینمت می ترسم . دیگه نمی خوام بهت فکر کنم سعیم رو هم می کنم اما نمی تونم کاری کنم که توی خوابم نیای . ای کاش هیچ وقت نمی دیدمت . ای کاش اونقدر خوب نبودی که دوستت داشته باشم . دلم می خواد فقط برای یک بار حس دیروز من رو تجربه کنی شاید بفهمی که من چی کشیدم .
با همه سنگدلان ساغر گلرنگ زنی
جرم ما چیست که بر ساغر ما سنگ زنی
امروز هم امتحان . از پل آروم اومدم پایین . حبیب و وجدان جلوم بودن . وای ی ی ی باورم نمیشه که وجدان دست کنه توی جیبش و سکه بندازه توی صندوق صدقات . البته من که ازش بدی ندیدم و باز هم طبق قوانین و روحیات خودم که همه ی آدمها رو دوست دارم اون رو هم دوست دارم اما دخترای کلاس دل خوشی ازش ندارن . شاید این به خاطر ضد و نقیض بودنشه و شاید هم برای اینکه نگاهش یه جوره عجیبیه و به نظر من سراسر نگاهش با آدم حرف میزنه و یه خواهشی توی نگاهش موج می زنه ، که من این نگاه رو خیلی دوست ندارم . دلم برای دیدن تو هم تنگ شده اما مثل این که قراره که تابستون دل من یه ماه زودتر شروع بشه . دوتا پرنده ی قشنگ روی دو تا میلگرد که از پشت بوم نوساز روبروی پنجره زدن بیرون ، نشستن . به سختی تعادلشون رو حفظ می کننداما باز هم کم نمی یارن . یکی شون می پره و اون یکی نگاهش می کنه ، سرش رو به اطراف می چرخونه . می خواد ثابت کنه که دنبالش نمی ره اما مگه دلش طاقت می یاره . انگار اون قدر اون یکی رو دوست داره که حاضر شد بپره . میلگرد ها هم انگار به همدیگه نگاه می کنن. اونا مجبورن کنار هم باشن اما مطمئنم که همین یکی دو روزه اونا رو از هم جدا می کنن بعدش تازه می فهمن که چی شده ..
به قول حسین پناهی وفادارترین جفتی که توی عمرم دیدم لنگه های کفش بودن که همیشه با هم هستن . اما با هم بودن با اجبار که عشق نیست . عشق واقعی یعنی دو تا گنجشک یعنی اگه یکی رفت یا موند ، دومی به اختیار خودش و فقط برای عشقش رفتن یا موندن رو انتخاب کنه .
امتحان هم که بهونه است برای دیدن تو ، آخه من چه زبونی به دلم حالی کنم که برات تنگ نشه . چه طوری بهش بفهمونم که دل تو هم مثل خودش دوست داره حال بگیره . چه طوری بهش بفهمونم که شاید واقعا" تو دوستش نداری و این کارها هم بازی نیست . آخه تا کی می تونم خودم رو راضی کنم که تو دوستم . اگه دوسم نداری پس چرا با یه نگاه ساده ت تموم وجودم رو به هم می ریزی ؟ چرا هر کس ما دوتا رو جلوی هم می بینه میگه که نگاه هردوتون پر از خواستنه ؟ چرا وقتی می بینی که دارم نگاهت می کنم برای رفتن عجله نمی کنی؟ چرا بالا می رم ، پایین می یام فقط توئی که برام مهمی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
وتو چون مروارید گردن آویز کسان دگری
(هوشنگ ابتهاج)
خارج از نوبت باز دلم برایت تنگ شد .
حوصله نداشتم در صف منتظر نگاهت بمانم نگاهت را آزاد خریدم
تا هر جا که می خواهد برود و مثل همیشه به همه بنگرد الا به من
خارج از نوبت یادت در ته قلبم نشست
و باز هم چه راحت و چه بی دغدغه از آزادی تو شکست
تو برای بخشش کوچک آفریده شده ای
دلم برایت می سوزد که شیرینی بخشش را نچشیدی تا بفهمی از سیب هم شیرینترا ست
دلم برایت می سوزد که کوچکترین جزء وجودت قلبت شد
و من چه راحت وسعت دریا را برای قلبم تقاضا کردم اما
بازهم برای اینکه تو در آن باشی کوچک بود
خواستم که ببخشی که بی اجازه عاشقت شدم
خواشتم ببخشی نه چشمهایت را بلکه قلبت را به نگاه نگرانم اما
تو فقط برای راه رفتن خلق شدی و برای اینکه از چشمهایت بخواهی که در آینه تو را بنگرند
اما بدان که من می توانم تو را ببخشم که بی اجازه وارد قلبم شدی
می توانم ببخشم که عظمت عشق را به سخره گرفتی
و می توانم ببخشم همه ی وجودم را با عشق ، در قبال یک لبخند تو .
بیدار شدم اما دوست ندارم چشمهام رو باز کنم . توی خواب هم باید به تو فکر کنم ؟؟؟ می دونم که خودت اینو خیلی دوست داری که بدونی فکرت همیشه با منه . آروم پلکهام رو باز می کنم . آسمون ابریه . از پنجره ی اتاقم می تونم حال هوا رو هم بفهمم. حالش خوب نیست فکر کنم حالا حال همدیگه رو بهتر می فهمیم. بی نیازی رو دوست دارم. بی توجهی رو دوست دارم از آدمای بی توجه و غنی خوشم می یاد ، خودم هم اینطوری بودم تا اینکه یه روز خواب موندم و برای این کوتاهی بهای گرونی پرداختم.
مجبور شدم با یه گروه دیگه برم سر کلاس و....
نگاهش فرق داشت پر بود از خالی بودن مفاهیم . سرد بود اما گرمای عجیبی رو به نگاهم منتقل کرد . حالا کسی رو دوست دارم که در عین نزدیکی فرسنگها از من دوره . کسی که نسخه ی دوم خودمه . جوابش به عشق من درست شبیه جواب خودم به همه ی اونایی بود که گفتن دوستم دارن . دو سال فقط به امید دیدنش سر کردم . آخه چی داره که این همه دوستش دارم ؟؟؟ ساعت تموم کلاسهاش رو حفظ شدم . اما جوابش ....
چرا باید دقیقا" همون حرکات خودم رو یکی دیگه برام تکرار کنه . یاد فرخ به خیر همیشه می گفت که کمال عشق به فراقه. بچه ی همسایه داره با تعجب از روی تراس نگاهم می کنه . شاید براش عجیبه که من اینطوری با آسمون حرف می زنم . براش دست تکون میدم اما از ترس اینکه مامانش بفهمه روی تراس بوده سریع میره تو . با سه ماه ندیدنت چه طوری سر کنم ؟ می دونم که خودت می خوای که اینطوری دوستت داشته باشم وگرنه هرگز این کشش عمیق در من به وجود نمی یومد . می دونم و می فهمم که دوست داری با نگاهم قدمهات رو دنبال کنم . می دونم این کار غرورت رو ارضا میکنه ، آخه اگه تو رو هم نشناسم خودم رو که خوب میشناسم . می دونم که اگه یه روز نگاهت نکنم داغون میشی . میدونم که تو هم من رو دوست داری اما این فاصله ی عجیب این غرور لعنتی این بچه مثبت بودن این نقش بازی کردن نمی گذاره که بتونیم برای چند لحظه بدون ترس از خودمون و دیگرون توی چشمهای همدیگه عشق رو تجزیه و تحلیل کنیم . ترس از شکستن نمی گذاره که نگاهمون رو به هم پیوند بزنیم . نمیذاره که بگم ده تا دوستت دارم .
هوا چقدر گرمه . زیر آفتاب وایستادم اما از تاکسی هم خبری نیست . کلافه شدم . چند متر پایین تر حبیب واستاده . ازش خوشم می اومد چون همیشه خیلی مودب بود و تیپ مردونه داشت اما این ترم خیلی عوض شده و حسابی فشن شده و من طبق قواعد خودم آدمهایی رو که تغییرات 180 درجه دارن رو کمتر دوست دارم . اصولا" همه ی آدمها رو دوست دارم و این یکی از بارزترین خصلتهامه و این دوست داشتن اصلا" به معنی عشق نیست . بالاخر ترمز زد اما هیچ کس به جز من سوار نشد !!! پس این همه آدم واسه چی توی ایستگاه تاکسی اون هم تو این هوای گرم وایستادن ؟؟؟؟
کرایه م رو حساب می کنم . چند صد متر بالاتر دو تا پسر دانشجو که هر دوشون بچه ن سوار میشن و یه آقا که به نظر آدم حسابی می یاد . همه ساکتن . از دور چند تا پارچه با مضمون انرژی هسته ای نمایان میشه ؟ راننده بی هوا میگه ظاهرا" قراره احمدی نژاد بیاد . همینطور به پارچه هایی که یکی بعد از دیگری نصب شده نگاه می کنم تا اینکه ...
یه دفعه پسری که کنارم نشسته بود متن یکی از این پارچه ها رو که از همه بزرگتر نوشته شده بود با صدای بلند می خونه . سکوت حاکم میشه و ناگهان همه میزنن زیر خنده . روی پارچه نوشته شده بود: قطار انرژی هسته ای ترمز ندارد . اون دوتا دارن از خنده روده بر می شن و راننده و آقای جلو نشسته هم دارن می خندن اما این دوتا دارن ریسه میرن . اونقدر شدت خنده بالا گرفته که سر پیچ محکم می خوره به من و با همون خنده عذر خواهی می کنه . پیاده میشم . دارم با خودم فکر می کنم واقعا" " قطار انرژی هسته ای ترمز ندارد" به عنوان متن استقبال یعنی چی؟؟؟؟
هنوز هم نفهمیدم و به تعداد ندونسته هام اضافه شد .
شاید برای شروع چندان مناسب نباشه چون امتحانات پایان ترم نزدیکه و یه بچه ی درس خون باید به درسش برسه. اول از همه برای اینکه برای کسی به خصوص خودم سوء تفاهمی پیش نیاد یه چند تا قانون و موضوع رو بیان می کنم .
1- اسمم مهم نیست
2- اینجا فعلا" حداقل هر دو هفته یک بار و حداکثر هم الا ماشاالله up میشه .
3- دانشجوی یه رشته ی فنی هستم و هر وقت حال کنم از خودم بیشتر میگم .
4- قبلا" هم وبلاگ نویس بودم اما این جا برای من حکم یه مونس و یه دوست و یه محرم اسرار رو داره و هیچ کدوم از دوستام هم آدرسش رو ندارن .
5- دو تا آرزوی بزرگ دارم .
6- گلها و گربه هارو خیلی دوست دارم و اگه ببینم که کسی گلی رو می چینه یه جورایی دلم برای گله می سوزه .
7- تا حالا خیلی اشتباه کردم و به خاطر همین اشتباهاتم هم خیلی ازآرزوهام بر باد رفت.
8- به شعرو نقاشی خیلی علاقه دارم .
9- یه قانون خیلی مهم اینکه برای بالا بردن آمار ویزیتور ها هم پست نمی ذارم و تا جایی هم که امکان داره مطلب کپی نمی گذارم .
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری؟
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا
زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی...